X
تبلیغات
دوست داشتن زیباست

دوست داشتن زیباست

باورم کن

ولنتاینی متفاوت...!

توی این سال های زندگیم هیچوقت ولنتاین برام مهم نبود...ولی امسال ولنتاینو خیلی دوست دارم...و توی این وبلاگ هر چی که واقعا توی دلمه رو واستون گفتم..دوست ندارم علاقمو پنهان کنم..خواهش می کنم سکوتتونو بشکنید..بدونه نظر خارج نشید و برای چند لحظه به هیچ چیز جز حرفای من فکر نکنید..خیلی برای درست کردن این وبلاگ زحمت کشیدم...راستی اسپیکر کامپیوترتونو روشن کنید تا یکی از آهنگهایی که دوسش دارمو بشنوید  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 17:39  توسط مرتضی  | 

یک اپسیلون درباره ی خودم

 

نمیدونم از کجا شروع کنم ولی میدونم این وبلاگ هم نمیتونه حسمو بیان کنه.چون وبلاگ هم مجموعه ای از کلماته..کلمات یک بعدی که بسیار در مقابل حس من ناتوانند و این ۳۲ حرف ناچیز نمی توانند تمام بعدهای حس منو بیان کنند...

می خوام راحت صحبت کنم...

توی این روزگارپسر ها توی خیابون یا توی مسیر برگشت به خونشون یک دخترو میبیننو میرن دنبالشو به دختره شماره میدن و فقط فکرشو یک چیزه...با خودشون میگن کی میشه با این دختر سکس کنیم..ولی خدایا یک بندت اصلا اینجوری نیست باید چیکار کنه..من باید چیکار کنم خدایا تو بگو..منی که از روی هیکل از یک بندت خوشم نیومده باید چیکار کنم..منیکه خود شخص برام مهمه..یعنی نجابتش.پاکیش.شخصیتش و...خدایا توکه منو میشناسی...کمکم کن..  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 15:31  توسط مرتضی  | 

مرتضی چگونه زندگی می کند؟

از بچگی همیشه فکر می کردم بزرگم،یعنی هیچوقت احساس کوچیکی نمی کردم،یعنی بابام نمیزاشت پسراش احساس کوچیکی کنن.. ما 3 تا داداشیم و یک خواهر..منو داداش بزرگم و بابام متولد مهر ماه،مامانم متولد تیر،خواهرم متولد فروردین و داداش وسطی متولد بهمن...

خواهرم و داداش بزرگم مهندس کامپیوتر و داداش وسطیم مهندس عمران(داداش وسطیم ازدواج کرده که خانومش مهندس معماریه مثل شما)..مامانم خونه دار و بابام فوق لیسانس زمین شناسی..بابام 8 سال به عنوان مدیر نمونه ی استان گلستان انتخاب شد..بابام برای ما 3تا پسرا اسطوره است و همیشه کنارشیم..بعد بازنشستگی،بابا یک شرکت مهندسی مشاور باز کرد و ما 3تا داداش پا به پای بابام شروع کردیم به کار و خدارو شکر الان یک شرکت موفق داریم..

توی این روزا منو داداش وسطیم که مهندس عمرانه می خوایم یک شرکت پیمانکاری هم بزنیم..البته در کنار کار مشاوره..

علت اینکه می گم بابام برای ما اسطوره است دلایل زیادی داره یکی از دلایلش اینه که هیچ وقت مال حروم وارد زندگیمون نکرد و با کمک مامانم از بچگی به ما درس درست زندگی کردنو یاد داد..

یادم میاد فردای کنکورم رفتم سر کار پیش بابام،چون هیچوقت دوست ندارم یک آدم بی فایده باشم و به قول بابام بیکاری آفت داره...دلیل اینکه شما منو قدیم کم میدیدید هم این بود که من سریعا بعد کلاس میرفتم شرکت و بر خلاف پسرای دیگه اصلا حالوحوصله ی موندن تو دانشگاهو نداشتم و تا اینکه یک روز شما رو دیدم...برای اینکه بفهمم شما چه روزایی کلاس دارید مجبور بودم کمتر برم شرکت(وای ترم جدیدو بگو که من باز نمیدونم چه روزایی کلاس دارید)..

میدونید دوست دارم برای اثبات علاقم از هیچکاری دریغ نکنم و توکلم به خدای بالای سرم باشه..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 0:53  توسط مرتضی  | 

یک سخن با خدا...

خدایا منیکه با دیدن یک بندت انقدر بهم میریزم.اگه یک روز  بتونم خودتو ببینم چه بلایی سرم میاد..!؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:6  توسط مرتضی  | 

تالار ابن سینا و...

شاید پایه ی این احساس از این روز شروع شد..میخوام این روزو از طرف خودم براتون بگم..

فکر می کنم اون روز یکشنبه بود،دقیقا یادم نیست..

اون روز قرار بود مسابقات سازه های ماکارونی برگزار بشه...من میدونستم اون روز ساعت 2 کلاس دارید..

جلوی تالار ابن سینا شلوغ بود..

من با محمد بودم،هر دومون جلوی ساختمون 5 بودیم..

یکی از دوستای محمد اومد گفت شماها اینجا چیکار میکنید؟بابا ملت دارن در سالنو میترکونن اونوقت شما دوتا اینجایید..

توی دلم با خودم گفتم من با ملت چیکار دارم،من فقط با یکی کار دارم...یکی که الان ۳ ساعت به خاطرش وایستادم.برای اینکه یک لحظه ببینمش..البته کار همیشم بود..

ساعت 2:15 شده بود..

محمد خیلی دوست داشت بره مسابقه رو ببینه ولی بیچاره فقط به خاطر من وایستاده بود..

محمد گفت مرتضی نمیاد بیا بریم..

گفتم امکان نداره نیاد.میدونم کلاس داره الان..

بالاخره با اکراه زیاد رفتم به سمت تالار..

مسابقه شروع شده بود،همه نشسته بودن..

رفتم پیش بچها که برام جا گرفته بودن،به محمد گفتم نگاه کن ببین اومده،گفت نه مرتضی...

نشسته بودیم اصلا بهم خوش نمی گذشت،خیلی مراسمش برام بی معنی بود هی فکر میکنم نکنه اومدی من ندیدمت..

توی همین حالو هوا بودم که یکدفعه دیدم یکی زد محکم توی پهلوم..

 با حالت غضب به محمد گفتم چیکار می کنی.دیدم به سمت در ورودی اشاره میکنه..سرمو بر گردوندم دیدم شما وارد سالن شدید..

شوکه شده بودم..شما داشتی سمت من میومدی،چون جا نبود مجبور شدید وایستید،حول کرده بودم.نمی دونستم باید چیکار کنم..دقیقا پشت سرمن بودیید،سر جام میخکوب شده بودم..

به محمد گفتم محمد ببین دارن درباره ی چی صحبت می کنن..محمد بیچاره گوششو تیز کرده بود ببینه شما چی میگید..چیز زیادی نشنید..خودم که اون موقع تمام حسام از وجودم زده بود بیرون...

در همین حال بود که آقای حراسته محترم تشریف آوردن و گفتن این سمت برای خواهرانه و چون منو محمد زیاد شبیه خواهران نبودیم،ما رو هم به سلامتی بلند کردن..اون لحظه دوست داشتم یک بدو بیراه به آقای حراست بگم...

به هر حال رفتیم اون سمت..

به پشت سرم نگاه نمی کردم ولی دعا می کردم وقتی بر می گردم شما توی دید من باشید..

وقتی رفتیم اون طرف و صورتمو بر گردوندم دیدم هستید...

از کل اون برنامه هیچی یادم نمیاد..فقط زمانی یادم میاد که پاهام به خاطر وایستادن زیاد داشت از درد تیر میکشید...

بعد از چند ساعت جلومون صندلیها خالی شد،محمد با ذوق گفت مرتضی بیا بشینیم گفتم عمرا،چون از دید خارج میشدید..

نمی تونستم یک لحظه چشم ازتون بر دارم..(یک چیز که برام جالب بود این بود که با خودم گفتم این منم که دارم به چشمای یک دختر اینجوری نگاه می کنم و نمی تونم سرمو بر گردونم؟منی که تو آشنایان به خاطر حجب حیام شناخته شده ام و معمولا عادت ندارم توی صورت دخترا خیره بشم حالا میخ شدم به صورت یک دختر..)

بالاخره بچه ها با زور منو کشیدن بیرون،آخه اونا انگیزه نداشتن مثل من ولی با من وایستاده بودن..

دلم براشون سوخت اومدیم بیرونو یکسره رفتیم خونه...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:15  توسط مرتضی  | 

خدایا یک دنیا باهات حرف دارم...

خسته ام از تموم بازی های روزگار. روزگاری که غریب است نازنینم. روزگاری که همه توش عالم هستیم و بی عمل، زنبوریم و بی عسل...

خدایا خوشحالم که تورو دارم. تو نبودی من می مردم...همه ی مردم به مادراشونو به عشقشون میگن.  شاید اگه نباشید من بمیرم. اما کی بود که مادرش و از دست داد یا عشقش و از دست داد و مرد!   اما هرکی تورو از دست داد مرد. اگه جسمش هم حرکتی داشت روحش مرده بود. چقدر دلم گریه کشیده. خدایا دوست دارم محکم بگیرمت تو بغلم یا تو من و بگیری تو بغلت تا واست گریه کنم، همه دلتنگی هام و عقده هام خالی کنم. اما نیستی. همیشه بین دستام خالیه. خیلی دوستت دارم. دیدی تو امتحانام نه نمازم و سر وقت خوندم و نه دعا های اضافی خوندم؟  خواستم بهت ثابت کنم به خاطر امتحان های زندگی و مشکلاتم نیست که دوستت دارم. به خاطر این دوستت دارم که خدای منی. وقتی می بینم می گی هرکی به حرفم گوش کنه می برمش بهشت بهم بر می خوره. چی فکر کردی پیش خودت؟ بهشتت و می خوام یا حور و پری هاتو؟  نه، من خودت می خوام. خدای من دلم گرفته. مثل همیشه. یه کاری کن بیشتر بگیره. این حس و دوست دارم. بزار اینقدر توش غرق بشم که دیگه نتونم ازش بیرون بیام.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 14:14  توسط مرتضی  | 

احساسی ترین روز عمرم...

میخوام از روزی بگم که اسمشو نه تلخ می زارم نه شیرین..روزی که می خواستم از نزدیک بهتون ابراز علاقه کنم ولی نشد،یعنی شما نخواستید یا می شه گفت شما بهم فرصت ندادین که حداقل گوشه ای از احساساتمو بیان کنم،بگم که تو این روزا بهم چی میگزره،چه حالی دارم،یا اصلا دردم چیه..البته بعضی وقتها به خودم میگم چرا باید میزاشت چون تو این حالو روزو داری؟اونکه از حالو روزت خبر نداره..

می خوام از این روز بگم...

اینروزو خیلی خوب یادمه..پنج شنبه بود...اون روز کلاس جبرانی داشتم و سر کلاس بودم..یک حال خاصی داشتم..می خواستم خودمو شاد نشون بدم ولی نمی دونم چرا همه فهمییدن که الان چند وقت دیگه اون مرتضی شاد سابق نیستم..اون روز از بقیه روزا حالم بدتر بود..

شدیدن استرس داشتم..نمی فهمیدم استاد چی میگه یا اصلا موضوع چیه..دیدم اصلا نمی تونم سر کلاس بشینم، زدم از کلاس بیرون..استاد تعجب کرده بود..آخه می دونست هیچوقت موقع درس از کلاس نمی رم بیرون..

اومدم پایین رفتم سمت بوفه..

محمد با چندتا از دوستام داشتن بیرون بوفه باهم حرف میزدن...

رفتم کنارشون وایستادم همینطور که محمد داشت حرف میزد به من نگاه می کرد که چقدر بهم ریخته ام..بهم اشاره کرد چی شده..سرمو تکون دادمو انداختم پایین.. ازشون جدا شدمو رفتم روی نیمکت نشستم،آخه حالو حوصله ی هیچ کس و نداشتم..می دونید،ناراحت نبودم ولی به شدت استرس داشتم،خیلی امیدوار بودم به امروز...محمد حرفشو تموم کردو اومد سمتم..

محمد:چی شده مرتضی؟

من:استرس دارم

محمد:استرسه چی رو داری؟

من:امروز دیگه،چرا انقدر سوال پیچم می کنی محمد؟

محمد:استرس نداشته باش

من:چرا؟

محمد:آخه واسه چی باید بهت بگه نه؟

من:چون ممکنه از من خوشش نیاد

محمد:بهت جواب مثبت میده،مطمئنم

منتظر بودم یکی بهم امید بده،با این حرف محمد یکم از استرسم کم شد

به محمد گفتم پاشو بریم قدم بزنیم..نمی تونم یک جا بشینم..

داشتیم با محمد میرفتیم سمت در اصلی دانشگاه..

شما اومدی..

از ساخمون پنج داشتید میومدید بیرون..

ما به راه رفتنمون ادامه دادیم

با دیدن شما دوباره اون استرس لعنتی برگشت

پاهام از رمق افتاد،دیگه نای راه رفتنو نداشتم

به زور خودمو به ماشین رسوندم

شما اون روز عجله داشتی..سوار تاکسی شدین،با دوستتون بودین،

من تا نزدیکهای خونتون همراهتون اومدم

رفتم جلوتر وایستادم تا شما بیایید

توی اون لحظه محمد داشت بهم می گفت که مرتضی توی حرفو نگاهت سعی کن بهش نشون بدی که علاقت واقعیه..

دیگه شما داشتید می رسیدید..

در ماشینو وا کردم..

شما یکم عقبتر بودید..

وقتی از خیابون رد شدم شما هم رسیدید(نمی دونم چرا اون روز شما یک خنده ی مداومی روی لباتون بود)

صداتون زدم..

خانوم (ن)..

ولی شما بر نگشتین..

دوباره صدا زدم(توی اون لحظه دیدم که چطور محکم دست دوستتونو چسبیده بودین و اصلا دوست نداشتین ولش کنید،اگه اصرار من نبود ول نمیکردین)

اولین چیزی که منو آزار داد این بود که شما کاملا خودتونو زدین به اون راه،طوری که انگار اصلا منو ندیدین تا حالا..

مخصوصا وقتی ازم پرسیدین شما..

وای خدایا چقدر راحت داشتین منو رد میکردین..

وقتی داشتین می گفتین بهم شما که حرفاتونو زدین،من همون موقع فکرامو کردم،من قصد آشنایی ندارم...

انگار یک لحظه چشمام سیاهی رفت،تا یک مدت یادم نمیومد منو شما اون روز چی بهمدیگه گفتیم..یادم نمیاد چجوری محمدو رسوندم خونه یا اصلا خودم چجوری رفتم خونه...یک چیز که توی اون روز برام ناراحت کننده بود این بود که وقتی شما داشتی به من جواب رد میدادی من داشتم توی چشماتون نگاه میکردم..توی اون لحظه بی تفاوتی نسبت به این قضیه رو دیدم،یعنی دیدم که هیچ حسی نسبت به این قضیه ندارید و اصلا براتون مهم نیست که دارید به من جواب رد میدید..ولی با این همه بازم من کنار نکشیدم،چون دوست ندارم با یکبار نه شنیدن برمو پشت سرمم نگاه نکنم..برای اینکه به این علاقه ی پاکم احترام میزارم ..

دقیقا فردای اون روز مراسم امام حسین بود و من تلخ ترین عاشورا و تاسوعای امرمو گذروندم..     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:37  توسط مرتضی  | 

بغض

خدایا چند وقته که یک بغض سنگینی زیر گلومه که با هر تلنگری میترکه..

تبدیل شدم به یک آدم ضعیف..یادم رفته تو اون بالایی و دردامو می شنوی..خسته شدم از لبخندهای الکی..چرا دیگه شاد نیستم؟احساس می کنم یکیو از دست دادم..نمی خوام بی روحیه بازی از خودم در بیارم.چون اگه واقعا بهت اعتقاد داشته باشم نباید اینجوری باشم..خدایا منو از دست این بغض لعنتی خلاص کن..

نه چرا تو خلاص کنی..

خودم از دستش خلاص میشم..

خدایا دوست دارم..

 بزار بغضمو پیش تو خالی کنم..

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 13:21  توسط مرتضی  | 

یک دروغ..

از دروغگویی متنفرم و سعی میکنم تا جایی که می تونم دروغ نگمو کلا آدم دروغگویی نیستم...

ولی...

من یک دروغ گفتم..

و از زمانی که این دروغو گفتم بد جوری با خودم درگیرم...

قبل از اینکه می خواستم این دروغو بگم فکر میکردم کار درستی دارم میکنم..

ولی وقتی گفتم از این کارم خیلی پشیمون شدم..

چون گفتم حتی اگه به ضررمم بود باید راستشو بهتون می گفتم...

یادتونه یک روز بعد از اینکه چندتا بهتون اس ام اس دادم شما از من پرسیدین آمار منو از کجا در آودی؟

توی جواب شما من یک دروغ بچگانه بهتون گفتم..

گفتم از یه پسری که نمی شناختمو و اینکه آمارتون بین بچه های عمران پخش شده و از این چرتو پرت ها..

اون موقع این دروغو گفتم چون می ترسیدم شمارو از دست بدم..

بهم حق بدین..

وقتی این سوالو پرسیدین هل کردم..

ولی بجون مامانم در آوردن آمار شما یکی از سخترین کارای عمرم بود..

واقعا اذیت شدم..

مدتها وقت گذاشتم...

می خواستم آمارتونو در بیارم در عین حال نمی خواستم کسی بفهمه..

آخه نمیخواستم برای شما هم بد بشه..

بخدا بیشتر نگران خود شما بودم..

با خودم می گفتم نباید خودخواه باشم..

و در مورد این موضوع جز محمد که یکی از بهترین دوستام با هیچکس دیگه حرف نزدم..

البته کارم باعث شده یک بغضی و زیر گلوم احساس کنم..

ولی در عین حال باهاش کنار میام چون آمار و شخصیت شما توی دانشگاه از همه چی برام مهمتره..

 خدایا منو بخاطر این دروغم ببخش..

از شما هم میخوام که منو به خاطر دروغگوییم ببخشی و یک ذره بهم حق بدین..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:19  توسط مرتضی  | 

فکر نمی کردم

فکر نمی کردم یک روز به یک دختر علاقمند بشم..برای خودم داشتم زندگیم میکردم و وقت پیدا نمی کردم به دختری فکر کنم چون واقعا هیچ دختری منو به خودش جذب نمی کرد..روز اولی که شمارو دیدم واقعا یک حسی توی من به وجود اومد که تاحالا تجربش نکرده بودم..اول فکر کردم که این یک هوس ..با خودم گفتم نبینمش فراموشش می کنم...ولی این اتفاق نیفتاد و  گذشت زمان هم نتونست یاد شمارو از ذهنم ببره...    

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:55  توسط مرتضی  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 21:38  توسط مرتضی  | 

فقط برای کسی که با تمام وجود دوستش دارم

  

باز لبخند بزن

 قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت

 سینی نقره نور

اشک هایم استکان های بلور

 کاش استکان هایم را توی سینی خودت می چیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده است

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز

just 4 u

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 17:11  توسط مرتضی  | 

شبها که بی تو پلک غزل بسته می شود ، از لحظه های بی تو دلم خسته می شود ، باور نمی کند دل مغرور و ساکتم ، هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شود .
 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:55  توسط مرتضی  |